برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
با زور یه همسفریو تحمل کردم که کله لایف استایلش و طرز زندگیش برام غیر قابل تحمله ولی تحمل کردم..... و سعی کردم علاوه بر تحملدتازه خیلیم خوب رفتار کنم ولی واقعا امروز..... غیر قابل تحمله کسی که خودش یه دسشویی نمیتونه بره بدون اینکه یکیو صدا نزنه و نگه اینو بده بهم اونو اونطوری کن بعد به من بگه تو خیلی منتظر دیگرانی و توقع داری برات کاری کنن واقعا برام غیر قابل تحمله !
پووووووف
ولی روزه آخره درهرصورت بازم تحمل میکنم!
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
از شدت دله گرفتم بگم یا از شدت خالی بودن دلم......
دیگه گفتنش بی فایدس وقتی اینقدر دلم گرفته بی دلیله.....
شایدم با دلیله.....
درهرصورت بی فایدس.....
اره خوبیش اینه که همیشه شرایط تغییر میکنه ولی این سفر با همه تغییرات خوب و بدش این دله گرفته من تغییر نکرده و گرفتس از اولش.....
پوووووووف
همش تو ذهنمه که تموم شم.....
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
گاهی شرایط در حدی تخمی میشه که فقط سکوت میکنی و میشینی کف اتاق و سعی میکنی در سکوت شونتو ..... نمیدونم بگم بالا پایین بندازی یا بالا پایین انداخته بشن....
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس

عشقه مسخره
مطمئنن فردا فراموشش میکنه......
گند زدن تو اینزندگی.....
:(((((
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
چشمامو که میبندم سیاهی کله وجودمو دربرمیگره.
آیا چشمام کله وجودمه؟!
سیاهی منو یاد چی میاندازه؟ یاد نابودی؟ یاد تنهایی؟ یاد ترس؟ یا شایدم یاد مرگ؟
مرگ چیه؟ آیا مرگ به گفته افلاطون یه خط واسل برای رسیدن به زندگیه جاویدانه؟
من اینطوری فک نمیکنم..... به نظره من مرگ هرروز و هرلحظه داره برامون اتفاق می افته تو یه لحظه نیس. و اگه من خیلی آگاهانه برخورد کنم باید هر روز و هر لحظه بهش فکر کنم و ببینمش مرگو اینطوری در اصل کلمه مرگ ترسی نیس!
اما واقعا مرگ چیه؟
اگه کسی میدونه کمکم کنه!
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
یه موجه بی حسی به ساعت ۴:۴۸ دقیقه بعد از ظهر .
به نظرم چیزی که وجود داره اینه که مهم این نیس که کسی دوست هست یا نه مهم اینه که خودت دوست هستی یانه یا اصن دوستی پیشکش خودت آدمیت انسانیت داری یانه نداری سعی نکن بگی بقیه اخَن تو تو چقدر از این آدمای اَخ فاصله داری...
و اینکه خب میشه هر کسیو دور انداخت به سختی......
و من فقط منتظره یه تلنگرم..... تا دور انداختن فاصله ای نیس
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
یکی خوشحال کردم و حساااااابی خودمم خوشحال شدم
اما....
دیری نگذشت که یکیو ناراحت کردم.....
اینجاس که گاهی نمیدونم چیکار کنم....کاشکی هیچ حسی نبود اونوقت نه از خوشحال کردن یه نقر اونقدر شادمیشدم نه از ناراحت شدن یکی اونقدر ناراحت میشدم ! چی میشه که بعضیا بیخیاله مادر زادن و بعضیا حساس و حواس جمع به حالتای افراد اطرافشون! اصن هرجی بدبختیه از این حسیه که نمیخواد کسی ناراضی باشه .....
پووووووف
خستگیبس شدید است.....
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
خوابمنمیاد....
فکر روزه سنگینی مثه فردا ناراحتممیکنه. حس میکنم خستم و ازاینکه عید شاید جایی نریم خسته تر میشم.... هرچند من نمیزارم بمونیمهرجور شده یه جا باید بریم....پوووووووف
خوابم نمیاد امشب هیچ کاری نمیکنم گشتم تو اینستا و هی حالم بد شد....کلشکی کارایی که حالمو بدتر میکنه رو انجام ندم..... کاشکی پووووووف!
دلم سکوت میخواد چند روز بدون هیچ آدمی با چندتا کتاب نخونده و یه لیوان چایی یا قهوه....
خواسته های محال من کی اتفاق میوفتین؟!
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس
برچسب:
نویسنده: نیکی شمس