خرید بک لینک
نم نم داره بارون میاد....گاهی صداش زیاده و میشنوم گاهی هم حس میکنم داره کم و کمتر میشه.....امسال تموم شد.....خیلی ساله عجیبی بود با خودم همیشه فک میکردم وقتی منا رفت من خیلی تنها شدم بدبختیامم بیشتر شدن چون تا قبل از اون پشت منا سنگر گرفته بودم ولی حالا دارم فک میکنم با رفتن حمید دلگیر هم شدم آااار

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 4:27

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 4:27

با زور یه همسفریو تحمل کردم که کله لایف استایلش و طرز زندگیش برام غیر قابل تحمله ولی تحمل کردم..... و سعی کردم علاوه بر تحملدتازه خیلیم خوب رفتار کنم ولی واقعا امروز..... غیر قابل تحمله کسی که خودش یه دسشویی نمیتونه بره بدون اینکه یکیو صدا نزنه و نگه اینو بده بهم اونو اونطوری کن بعد به من بگه تو خیلی منتظر دیگرانی و توقع داری برات کاری کنن واقعا برام غیر قابل تحمله !

پووووووف

ولی روزه آخره درهرصورت بازم تحمل میکنم!

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 4:13

از شدت دله گرفتم بگم یا از شدت خالی بودن دلم......

دیگه گفتنش بی فایدس وقتی اینقدر دلم گرفته بی دلیله.....

شایدم با دلیله.....

درهرصورت بی فایدس.....

اره خوبیش اینه که همیشه شرایط تغییر میکنه ولی این سفر با همه تغییرات خوب و بدش این دله گرفته من تغییر نکرده و گرفتس از اولش.....

پوووووووف

همش تو ذهنمه که تموم شم.....

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 4:13

گاهی شرایط در حدی تخمی میشه که فقط سکوت میکنی و میشینی کف اتاق و سعی میکنی در سکوت شونتو ..... نمیدونم بگم بالا پایین بندازی یا بالا پایین انداخته بشن....

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 18:11

گاهی برام دلگرمیه زیادی بود نرگس..... یادم نیس چیکار میکرد که دلگرمی بود ولی بود.....شاید کارای بدش رفتاراش غیر قابل تحملش اونقدر بودن که یادم نیس اما یادمه دلگرمی بود ۳ سال یه شدت زیاده دوستی که افتضاح بود و بعدش یه عالمه سردی بیشتر از طرف مقابل از من نیرو گرفت..... گاهی فک که میکنم میگم خوب شد تمو

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 18:11

سکوت حسه قشنگیه وقتی آدما معنیشو بفهمن اگرم قرار باشه یکم ماورایی بهش نگا کنیم قشنگه چون فقط کسایی میتونن بفهمنش که روح ماورایی قوی داشته باشن ! یه سری حسای مهم وجود دارن که تلخن به شدت......حسه نفرت،حسه عشق.....حسه خوبی،حسه بدی..

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 3:44


عشقه مسخره

مطمئنن فردا فراموشش میکنه...... 

گند زدن تو اینزندگی.....

:(((((

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 3:44

آره برم سراغ امروز یا برم سراغ کلیت ماجرا؟اگه برم سراغ امروز میشه اینکه رفتم فقط برای تکتم.....هی گفتم باخودم تو اومدی خوش بگذرونی بعد دیدم این هدفم نبوده از اینکه مصمم منی که دانشگاهو پیچوندم تا فقط یه جا بشینم و هیچ کاری نکنم نب

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 3:44

از اوله این حسای بو گندو به شدت حسه اینکه هفته دیگه میریم شمال حتی برای سه روز خوشحالم میکرد و برام انگیزه بود به نظرمخیلی مهمه که آب و هوام عوض شه خیلی وقت بود جایی نرفته بودم.....اماحالا امروز که فهمیدمعلاوه بر اون همه بی محلی

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 3:44

چشمامو که میبندم سیاهی کله وجودمو دربرمیگره.

آیا چشمام کله وجودمه؟!

سیاهی منو یاد چی میاندازه؟ یاد نابودی؟ یاد تنهایی؟ یاد ترس؟ یا شایدم یاد مرگ؟

مرگ چیه؟ آیا مرگ به گفته افلاطون یه خط واسل برای رسیدن به زندگیه جاویدانه؟

من اینطوری فک نمیکنم..... به نظره من مرگ هرروز و هرلحظه داره برامون اتفاق می افته تو یه لحظه نیس. و اگه من خیلی آگاهانه برخورد کنم باید هر روز و هر لحظه بهش فکر کنم و ببینمش مرگو اینطوری در اصل کلمه مرگ ترسی نیس! 

اما واقعا مرگ چیه؟

اگه کسی میدونه کمکم کنه!

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 6:33

یه موجه بی حسی به ساعت ۴:۴۸ دقیقه بعد از ظهر .

به نظرم چیزی که وجود داره اینه که مهم این نیس که کسی دوست هست یا نه مهم اینه که خودت دوست هستی یانه یا اصن دوستی پیشکش خودت آدمیت انسانیت داری یانه نداری سعی نکن بگی بقیه اخَن تو تو چقدر از این آدمای اَخ فاصله داری...

و اینکه خب میشه هر کسیو دور انداخت به سختی......

و من فقط منتظره یه تلنگرم..... تا دور انداختن فاصله ای نیس

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 6:33

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 6:33

به قول شاعر گفتنینبسته ام به کس دلنبسته کس به من دلچو تخته پاره بر موج رها رها رهام من...زمن هر آن که او دورچو دل به سینه نزدیکاز او جدا جدا من....ستاره ها نهفتهدر آسمان ابریدلم گرفته ای دوستهوای گریه با من.....+درسته که همه لحظهای سخت میگذرن همه لحظها میگذرن... و این تنها خوبیه این دنیاس که اونقدرا هم خوب نیس ولی خب واقعیت اینه که امشب بدجور بهم فشار آورد یه سری حسا ولی دارم باهاشون میجنگم احتمالا فردا همه چی بهتره ولی کاشکی زودتر صب بشه چون الان همه چی بدتره.....منم خیلی وقته هوای گریه دارم و اونطوری گریه نکردم. ولی میدونم که امشبم بغض لنتی نمیترکه......

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 6:33

یکی خوشحال کردم و حساااااابی خودمم خوشحال شدم

اما....

دیری نگذشت که یکیو ناراحت کردم.....

اینجاس که گاهی نمیدونم چیکار کنم....کاشکی هیچ حسی نبود اونوقت نه از خوشحال کردن یه نقر اونقدر شادمیشدم نه از ناراحت شدن یکی اونقدر ناراحت میشدم ! چی میشه که بعضیا بیخیاله مادر زادن و بعضیا حساس و حواس جمع به حالتای افراد اطرافشون! اصن هرجی بدبختیه از این حسیه که نمیخواد کسی ناراضی باشه .....

پووووووف

خستگیبس شدید است.....

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 6:33

خوابمنمیاد....

فکر روزه سنگینی مثه فردا ناراحتممیکنه. حس میکنم خستم و ازاینکه عید شاید جایی نریم خسته تر میشم.... هرچند من نمیزارم بمونیمهرجور شده یه جا باید بریم....پوووووووف 

خوابم نمیاد امشب هیچ کاری نمیکنم گشتم تو اینستا و هی حالم بد شد....کلشکی کارایی که حالمو بدتر میکنه رو انجام ندم..... کاشکی پووووووف! 

دلم سکوت میخواد چند روز بدون هیچ آدمی با چندتا کتاب نخونده و یه لیوان چایی یا قهوه.... 

خواسته های محال من کی اتفاق میوفتین؟!


برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 6:33

+حدود نیم ساعت تا یه ساعت بهش خیره شدم .... برای اینکه باور کنم کلاسری که به سلیقه خودم خریدم باید به نظر خودم خوشگل باشه و با نظر دیگران نظرم عوض نشه!+نمیدونم باید معذرت خواهی کنم یا نه ولی تحمل گلی برام سخته خیلی.... و سخت تر از اون تحمل دوست جدیدش نسیمه که تمام انرژیمو میگیره و واقعا باید بگم بدم میاد ازشون.....شاید دارم آدم بدی میشم ولی هرچی باشه هوا گرفتس وقتی کنارم کسیه که انرژی که سهله هیچی بهم نمیده.....واقعا شاید یه نوع گناهه این حجم از تنفر و حسه بد که یکی بهم میده ولی واقعا حالم بد شد امروز .....خدا کنه سریعتر تموم شه و سریعتر کم شه دیدن این آدما با این حسای منفی -_-+میدونی دلم برای اون همه حسه خوب تنگ شده اون همه خنده و یکی مثه ن و ت:(

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 6:33

یه نگا به لباسش انداختم و خیلی نامحسوس خندمو قورت دادم اخه پسر تو این سن لباس گل دار میپوشه:))دید خندمو_بابا ینی اینقدر ضایس لباسم!؟_اره از اینم بیشتر بابا تو اونهمه لباس داری چرا اخه این؟_تازه خریدم بعدم گفتم خوشگله خوشت میاد:(_نخیر سلیقت تحلیل رفته :))هیچی نمیگیم....._مامان بابام میگن خیلی ساکت شدی میگن چرا فاطمه اینطوریه..._واقعا؟ساکتم؟ شاید چون سرم درد میکنه!حرفیم ندارم برای گفتن_بابا اون عینک وانموندتو بزن کور میشیا_باز تو پدربزرگ شدی؟ میگم اونقدر نزاشتم الان خوب شده بعدماگه لازم بود دکتر میگفت بزنم بازم سکوت....یه نگاه....قدم زدن....بارون گرفتن....و دور شدن.....دور.....دور.....دور.....دور.....دور.....* ترس از دست دادن آدما برای چیه؟ برای چی واقعا؟دلم نمیخواد نباشی شاید خیلی بد باشه این کارم ولی  میخوام جرم بودنت قیدشو بزن فعلا..... :((کاش میشد بمیرم..... دیگه خستم.....:((

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 6:33

هی زنگ هی زنگ هی زنگ.....که چی؟ که هیچی که یه دقت خدایی نکرده این دوستی ای که جز اعصاب خوردی برام هیچی نداشته تموم نشه بعدشم گریه و ..... اخه که چی چه نفعی داشته اخه این دوستی..... بسه تروخدا ...... ستوده فقط ضرر رسوند و رضویه با هزارتا بدی فقط نفع..... این داستانه نفع و ضرر بهترین و بدترین مدرسهای دنیان......اره دوس دارم جمع ببندم و حکم کلی بدم.....اون سری دعوا دعوا دعوا دعوا داد فریاد کتک کاری اعصاب خوردی که چرا هی ول میگردی تو خونه نه کلاس زبان نه دانشگاه نه دوستات نه دکتر مو و هزار تا کوفت و هزرمار این سری دعوا و ناراحتی و اعصاب خوردی که چرا خونه نیستی چرا همش بیرون کلاس زبان دانشگاه دوستات موت و هزار کوفت و زهرمار..... این شد زندگی ما هرکاری کنی آخرش دعوا واعصاب خوردی هست حالا الان اینم اضافه شده که چرا نیومدی بریم روضه خدایا منو گاو کن خدا گاوم کن راحت شم روضه چی میگه نمیخواممممممم ........ مگه زوره؟ آره زوره ......دوستی زورهروضه زورهرفتن و نرفتنه بیرونت زوره :(((((

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 6:33

احتمالا زدن هر گونه حرفی بی فایدس ولی خب نزدنش ضرر داره..........امروز وقتی رسیدم خونه کسی نبود حمید سرسنگین جواب سلام داد و رفت بالا (پوووووف بازم قیافه گرفته) یکم دراز کشیدم پاشدم غذا بخورم دیدم چیزی نداریم حمید و صدا کردم باز سرسنگین گفت همونه که هست......احتمالا خودش خورده بود و به من چیزی نرسیده بود.......لپ تاب و درشو باز کردم و پیام هایی که وقتی نیستمم حتی کسی یادی نمیکنه رو دیدم.....گاهی برگشتم تمام دوستامو تو تله گذروندم بعضیاشون تازه آف شده بودن ولی هیچ کدومشون هیچ پیامی نداده بودن(یه نفس عمیق) چند تا دوست دارم؟ گذشته ای نیس که بهش فک کنم شده حال اون همه گذشته..... احتمالا به زور امروزو تحقیقمو تموم کنم و تا شب بخوابم یه زمان طولانی ای شده که هیچ بغضی نترکیده داره خطرناک میشه.....و خب خدا کنه حال نرگس بد نباشه.....و دراخر نمیدونم چرا نگران در حالیکه نمیخوام دوستم باشه.......

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 6:33

صفحه بندی